|
دیگر با صدا و نوایت خورشید چشمانم را به طلوع و بیداری سوق مده،چون که مدتهاست به حرمت آن حسرتهایی که از پیکر پاک و نجیب تو برده ام ،غروب را پیشه اصلی خود ساخته ام.
دیگر حاجتی به بیداری نیست،چونکه در دنیای سیاه خیالات و در رویاهایم به شوق عشقت می سوزم و مزه واقعی عشق و دلدادگی را می چشم.
دنیا تا بوده و هست، همینست.تا هنگامی که بر صورتش لبخند زنی، حرمت آشنایی تو را نگه خواهد داشت اما امان از روزی که جرقه امیدی برای خنداندن و دلخوش کردنش نداشته باشی،آنوقت است که میله سرخی از بی وفایی بر دیدگانت می کشدتا از دیدن زیبایی های زندگی محروم شوی و چاره ای جز اینکه بنشینی و بسوزی و آخرش هم به درد خود بمیری،بی آنکه کسی کنارت نشسته باشد و برایت اشک دلسوزی و همدردی بریزد.
مرتضای من!
کجایی که جز یادت چیزی نمی تواند آشیانه دلم را بسوزاند؟
کجایی نور لحظات تاریک دلم.....
دیدگاه ها :
نظرات
نویسنده : ستایش
|